... شاید متفاوت
بيا سوت بزنيم تا باد خاطراتمان را نبرده است.خودم.
فقط طبق عادت همیشگی خستم از آدما از خودم من نمیدونم چرا هر کاری میکنم توی دورهای زندگیم باز بر میگردم به این حالت بریم خونه چندتا چای بخورم شاید حالم به شود هنوز بوی خاک بلند نشده بود که دیدم میون گرد و خاک و باد روی هوام انقدر چرخیدم که حالم بهم خورد از همه چی...
طوفان و من راه ننداختم من فقط اسیرش شدم ... فکر نکنید دارم میندازم تقصیر جبر نه جبری در کار نیست ولی من طوفان و راه ننداختم این اون چیزیه که مهمه حداقل واسه من این خوبه که طوفان به همون سرعتی که شروع میشه تموم میشه معلوم نیست این بار زندگی من و کدوم سمت میبره ..... بوی حادثه میاد! الان شماره هیچ کس ندارم حتی مامانم تهران-مصلی امام خمینی تویی که باز برایم تو شدی و خیابان انقلاب که برایم بهشت شد همه چیز تکراری و بیمزه میشود حتی این روزهای لوس زیادی لوس دلم برای گذشته تنگ میشه اما کافی بود و لازم اومدم تهران واقعا دلم تنگ شده بود واسه کافه سارا ...واسه آش نیکو صفت ومخصوصا پارک ملت... ۲ روز آوارگی کشیدم تا بلاخره اتاق دار شدم ولی مهم اینه که بلاخره
اتاق دار شدم
پ.ن:فرشته زودتر بیا

